
گفت وگو با هنرمند جانباز حسين نوري و همسرش ناديا مفتوني
وقتي نام حسين نوري را مي شنويم، بي درنگ تصوير ايشان در حين نقاشي كردن، در ذهنيت ما شكل مي گيرد. هنرمند جانبازي كه قلم مو بر لب، بر بوم نقاشي نقش عشق مي زند.
حسين نوري در سال 1333 در مشهد متولد شد. تحصيلات ابتدايي را در زادگاهش گذراند و جهت ادامه تحصيل در هنرستان، رهسپار تهران شد و در دوران نوجواني مبارزات فرهنگي عليه نظام پهلوي را آغاز كرد.
وي پس از مدتي توسط ساواك دستگير شد و در طول چهار ماه حبس و تحمل شكنجه و ضربات كابل و ميله آهني از ناحيه ستون فقرات، دچار ضايعه نخاعي شد و در واقع سالها قبل از پيروزي انقلاب، او جانباز شده بود. دو برادرش احمد و محمود نيز به فاصله هشت ماه در عمليات والفجر دو و كربلاي پنج به شهادت رسيدند. اين داغ ها او را هر لحظه استوارتر ساخت تا با وجود بي حسي دست ها و پاها و مشكلاتي كه در ناحيه حنجره، كليه ها و ريه و اعضاي داخلي بدن داشت، به شكل جدي در عرصه هنر فعاليت كند. وي در سال 1362 با ناديا مفتوني كه دانشجوي ترم سوم رشته فيزيك و شيفته هنر بود در جلسات سخنراني هنري كه در دانشگاهها برگزار مي كرد آشنا شد. و عليرغم مخالفت شديد خانواده همسرش عاقبت رضايت آنان را جلب نمود و با ايشان، ميثاق ازدواج بست. حاصل اين ازدواج دو پسر به نامهاي ابوالفضل شانزده ساله و محمود چهارده ساله است و يك دنيا معنويات و تجلي هنر و زيبايي كه اين زوج در كنار يكديگر با تفاهم و همدلي در جهت رشد و تكامل شخصيت انساني يكديگر، پديد آورده اند و در طول بيست سال زندگي مشترك بيست ويك نمايشگاه نقاشي و دهها فيلم و نمايش را به اجرا در آورده اند.
به بهانه سالگرد پيروزي انقلاب اسلامي، با حسين نوري و همسرش گفت وگويي داشتيم و ساعتي ميهمان خانواده پرمهر و صميمي ايشان شديم. آنچه در ادامه مي خوانيد، حاصل همان نشست و ديدار ما با اين زوج هنرمند است.
شمسي خسروي
o آقاي نوري، از خودتان بگوييد.
در مشهد به دنيا آمدم و دوره ابتدايي را در همانجا گذراندم و براي گذراندن دوره متوسطه به صورت بورسيه به هنرستان صنعتي فرح سابق در تهران كه در خيابان ولي عصر امروزي قرار داشت، منتقل شدم. هنرستاني كه من در آن درس مي خواندم، زير نظر اشرف پهلوي بود. وقتي متوجه اين مسئله شدم با عده اي از دوستان همفكر به مبارزه فرهنگي با دست اندركاران اداره هنرستان، مشغول شديم.
o چه فعاليتهايي انجام مي داديد؟
نمايش هاي طنز سياسي و آثار نقاشي ضد رژيم و آرمانگرايانه با مضامين ديني و انقلابي مي كشيديم. بعد از مدتي گارد شهرباني و ساواك ما را شناسايي كرد. ما خوابگاه وسيع و مجهزي شبيه كوي دانشگاه داشتيم كه تحت مراقبت گارد شهرباني و ساواك بود. و به شكل غيرمستقيم تهديدمان مي كردند كه از نظمي كه آنها برقرار كرده اند، پيروي كنيم. چون در غير آن صورت خائن به نظام و كشور، شناخته مي شديم و با ما برخورد مي شد. و ما كه فعاليتهايمان را به صورت مرتب ادامه مي داديم در سال 51-50 توسط ساواك دستگير شديم.
o موقع بازجويي شما را شكنجه هم مي كردند؟
بعد از دستگيري به اردوگاه منظريه منتقل شديم. چند روز بازجويي و ضرب وشتم بود و بعد كه نتوانستند حرفي از ما بكشند ما را زنداني كردند. يكي از شكنجه هاي تكراري و روزمره اين بود كه با پاي برهنه به صورت خبردار رو به آفتاب مي ايستاديم و مأموران از پشت سر مراقب بودند. به محض آن كه پلك مي زديم يا چشمها را مي بستيم تا نور آفتاب، آزارمان ندهد، از پشت با كابل يا چوب و لگد و ميله هاي آهني كه در دستشان بود، كتك مي زدند. بعد از ساعتي كه زير آفتاب سوزان مي ايستاديم دستور مي دادند كه پاها را شل كنيم. آنها كه ضعيف تر بودند به محض شل كردن پاها با صورت، زمين مي خوردند و قوي ترها را آن قدر مي دواندند كه نفس بر شويم. در حالي كه هيچ لباسي به تن نداشتيم و تنها پوشش ما يك شورت مردانه بود، ما را سينه خيز روي آسفالت و گرد و خاك و دوده هاي پيست منظريه مي كشاندند.
وقتي تنمان از شدت عرق، خيس مي شد ما را روي چمن هاي خيس مي خواباندند و همين باعث مي شد كه كليه، ريه و گلويمان عفونت كند. غذاهاي چرب، سرخ شده و مانده و بو گرفته كه از شدت تندي و اغراق در مصرف فلفل، گلو را مي سوزاند، برايمان مي آوردند. عطش مي كرديم و وقتي آب مي خواستيم از دادن آب، امتناع مي كردند.
يكبار كه علامت گذاري زمين استاديوم ورزشي را به ما سپرده بودند، من بي آنكه غرضي داشته باشم، زمين را اشتباهي علامت گذاري كردم و وقتي فهميدند، سرم را داخل سطل رنگ فرو كردند. تكه هاي سرب مي دادند تا بجوم و به شكل ورق تحويل بدهم. بي جهت به ما آمپول تزريق مي كردند و من بارها ديده بودم كه وقتي بيمار هستيم آمپولهاي تاريخ مصرف گذشته به ما تزريق مي كنند.
o چه مدت اين شكنجه ها را تحمل كرديد؟
حدود چهار ماه و پس از آن وضع جسمي ام رو به وخامت رفت و دچار ضايعه نخاعي شدم و به همين دليل، آزادم كردند.
o جانبازي و ضعف جسمي هرگز باعث ضعف قواي روحي شما نشد و بعد از آزادي با درك شرايط جديد به سراغ فعاليتهاي هنري رفتيد. چه مدت طول كشيد تا به شرايط تازه جسمي خود، عادت كرديد؟
مدت زيادي طول نكشيد. چون هميشه فكر مي كنم وقتي كاري را براي اعتقاد و باورهايم انجام مي دهم، بايد پيامدهاي آن را هم بپذيرم. بعد از اينكه دردهايم كمتر شد و معلوليت برايم به عنوان شكل تازه اي از ماهيت وجودي ام درآمد، شروع به نقاشي كردم. نقاشي، نويسندگي، كارگرداني تئاتر ساخت برنامه هاي مستند تلويزيوني، ضبط تله تئاترهايي كه بخشي از آن امسال از شبكه دو پخش شد. اين سريال پنج قسمت بود به نام «شيوه شيدايي» كه با همسرم آن را ساخته بودم.
امروز در اغلب جشنواره هاي هنري تجسمي و نمايشي به عنوان دست اندركار برگزاري، بازبين نمايشنامه و داور مسابقات شركت مي كنم. از سال 58 همزمان با تأسيس جهاد سازندگي در كميته فرهنگي و امور هنري و در گروه تلويزيوني جهاد در زمينه توليد فيلم به عنوان نويسنده، كارگردان، تهيه كننده و تدوينگر مشغول فعاليت شدم و تا به حال برنامه هاي متعددي را توليد كرده ام. البته در اغلب اين امور همسرم همراه من است. به دليل وضعيت جسمي كه دارم ايشان امور اجرايي و اداري را انجام مي دهند. ضمن اينكه در تدوين، تحقيقات متون و نوشتن آنها هميشه مرا همراهي كرده اند.
] به لبخند آرامش بخش خانم مفتوني نگاه مي كنم و مي پرسم:[ شما چگونه با هم آشنا شديد؟ آقاي نوري از همسرش مي خواهد كه اين سؤال را پاسخ بدهد و خانم مفتوني مي گويد:
آشنايي و ازدواج ما اصلاً چيز عرفي جامعه آن روز و شايد جامعه فعلي هم نبود. من به دليل گرايش خاصي كه به فيلمنامه نويسي داشتم در جلسات هنري كه در نمازخانه دانشگاه برگزار مي شد شركت مي كردم ترم سوم بودم كه شنيدم يكي از هنرمندان عرصه سينما و تئاتر در نمازخانه جلسه اي درخصوص «نوشتن فيلمنامه و صداقت در ارائه اطلاعات به مخاطب» دارند. به آنجا رفتم و پاي صحبتهاي آقاي نوري نشستم.
ايشان مي گفتند: «هنرمند بايد اطلاعات دقيقي از زمان، مكان و شخصيتها به خواننده يا بيننده اثر بدهد و با او صادق باشد تا به باور داستان در ذهن او كمك كند.»
اين حرفها مرا به شخصيت ايشان، جذب كرد. قبل از آن هيچگاه به ازدواج فكر نكرده بودم، به ويژه به ازدواج با جانباز كه آن زمان، خيلي رايج بود و دخترخانم ها علاقه و گرايش شديدي به اين كار داشتند.
به هر حال آن جلسه تمام شد اما آنچه در وجود من مانده بود، عشق پاك و جذبه هاي معنوي آقاي نوري بود. در جلسه دوم كه ايشان به دانشگاه ما آمدند، با دستپاچگي بسيار و وحشت از اينكه چه پاسخي خواهند داد و چه عكس العملي خواهند داشت جلو رفتم و بعد از تمام شدن سخنراني به ايشان پيشنهاد ازدواج دادم.
] آقاي نوري به همسرش نگاه مي كند و مي گويد:[
قبل از آن پيشنهادات زيادي شده بود. از سوي بستگان، دوستان، همكاران و... اما قصد ازدواج نداشتم. در آن جلسه به محض اينكه خانم مفتوني به من پيشنهاد دادند، پذيرفتم.
o به خانواده هايتان چطور اطلاع داديد؟ (خانم مفتوني پيش دستي مي كند و پاسخ مي دهد):
قرار شد چند روز بعد آقاي نوري به همراه خانواده اش كه آن زمان در تربت جام زندگي مي كردند به منزل ما بيايند و جالب بود كه آمدند و همه افراد خانواده ما را حيرت زده كردند. آنها باور نداشتند كه من فرد جانبازي را براي زندگي مشترك خود انتخاب كرده باشم و به همين جهت بناي مخالفت گذاشتند. اشكلات اخلاقي بسياري برشمردند تا خانواده آقاي نوري را از اين كار پشيمان كنند. ازجمله اينكه مي گفتند: اين دختر دست به سياه و سفيد نمي زند. حتي استكان چاي خود را نمي شويد. چه طور مي تواند به كارهاي خانه رسيدگي كند.
مادر آقاي نوري كه شيرزني بودند و خدا رحمتشان كند، به مادرم مي گفتند: زندگي مي كند. ياد مي گيرد. همه دخترها كه از ابتدا همه كار را بلد نبوده اند.
و باز مادرم بهانه ديگري مي تراشيدند ولي گفتند: اين دختر هر روز با برادر كوچكترش دعوا و كتك كاري مي كند. چه طور مي تواند اداره يك زندگي آنهم با شرايط پسر شما را به عهده بگيرد. او هميشه بيرون از منزل در دانشگاه و كتابخانه و مسجد است. كارهاي خانه را به هيچ وجه انجام نمي دهد. حتي نمي تواند ظرف بشويد.
] آقاي نوري در اينجا لبخند مي زند و مي گويد:[
و من هميشه با لبخند پاسخ مي دادم: اگر اين قدر بد است او را به من بدهيد تا از دستش خلاص شويد.
به هر حال يك مسئله طبيعي است كه آنها براي دختر جوان خود آرزوها داشتند و نمي خواستند تصميمي عجولانه بگيرند كه بعدها پشيمان شوند.
] از آقاي نوري مي پرسم:[چه شد كه بالاخره ازدواج شما را پذيرفتند؟
من احساس كردم آنها تصور مي كنند كه مدام با دخترشان تماس مي گيرم و با اصرارهايم او را به قبول خواستگاري وادار مي كنم. به همين جهت به خانم مفتوني گفتم من به تربت جام برمي گردم. شما چهار ماه فرصت داريد تا خوب فكر كنيد. به وضيعت من، سختي هاي زندگي با جانباز قطع نخاعي و اين كه من از ثروت و قدرت بي بهره ام.
و از ايشان خواستم كه با خانواده هاي جانبازان ارتباطي برقرار كند و زندگي مشترك آنها را از نزديك ببيند. طلاق هايي را كه به دليل جانبازي مرد و دشواري زندگي آنها صورت گرفته تحليل كند و بعد اگر دوباره تمايل به ازدواج داشت مرا از تصميم خود مطلع كند.
o خانم مفتوني با اشاره به اين كه ازدواجش براساس معيارهاي معنوي بوده و هيچگاه در آن ترديد نكرده است، مي گويد:
هنوز يك ماه نشده بود كه با چند نفر از دوستانم راهي مشهد شديم. حرم مطهر امام رضا(ع) را زيارت كرديم و من به آنها گفتم كه در جهاد سازندگي مشهد كاري دارم. چون آن زمان آقاي نوري در جهاد، كار مي كردند و حقوق بگير آنجا بودند. دو هزار تومان ماهيانه از آنجا مي گرفتند. من از جهاد آدرس منزل آقاي نوري را گرفتم و غروب بود كه به خانه آنها رسيدم. مادرشان در حياط، مشغول شستن لباس بودند. با ديدن من خيلي خوشحال شدند و مرا به داخل خانه بردند و كسي را فرستادند تا حسين آقا را صدا بزند. گويا آقاي نوري به منزل برادرشان محمدآقا رفته بودند تا حمام كنند. نيم ساعت يا كمي بيشتر طول كشيد تا آقاي نوري آمدند و صحبت كرديم و قرار شد به محض برگشتن من با نماينده تربت جام به منزل ما بيايند. آمدند ولي باز هم خانواده من نپذيرفتند و آقاي نوري اين بار هم برگشتند. به هر حال هر خانواده اي سعادت فرزندش را مي خواهد و آنها براي آينده من نقشه ها داشتند و مي ترسيدند كه مبادا تصميم عجولانه اي گرفته باشم و بعدها پشيمان شوم. و من كه انتخابم از روي عقل و كاملا جدي بود، ديگر نمي توانستم درس بخوانم. انصراف دادم. و بالاخره مدتي بعد خواستگاري آقاي نوري مورد موافقت خانواده واقع شد و ما در سال 3631 ازدواج كرديم و در مدت اين سالها نه تنها از انتخاب خود پشيمان نشدم بلكه هر روز از همجواري با آقاي نوري بهره مند مي شوم و بر بار علمي و هنري و فرهنگي ام افزوده مي شود. بسياري از اوقات فكر مي كنم آسان شدن زندگي و تحصيلاتم به دليل وجود پربركت آقاي نوري است. ما بعد از بيست سال هنوز براي هم تازگي داريم و از همصحبتي، همفكري و همكاري يكديگر لذت مي بريم. گاهي كه باآقاي نوري به تفريح مي رويم و بچه هايمان به سراغ بازي خود مي روند به ايشان مي گويم: طوري با هم گرم گرفته ايم و گفت وگو مي كنيم كه هر كسي ببيند، گمان مي كند تازه با همديگر آشنا شده ايم. به دليل اين كه در همه كارها اشتراك مساعي داريم، هميشه حرفهايي براي گفتن داريم. من از آقاي نوري نقاشي كردن را ياد گرفتم و در بسياري از اموري كه اطلاعات نداشتم، امروز مهارت كافي دارم و واقعا احساس خوشبختي مي كنم. در اين دوره كه خوشبختي و نشاط چيزي شبيه به كيمياست من آن را با تمام وجودم درك مي كنم و در اختيار دارم.
]حسين نوري در تفسير عشقي كه بين ايشان و همسرش حاكم است، مي گويد:[
عشق، حركت آفرين است. عشق تمام توجه عاشق را به طرف معشوق متمركز مي كند و عاشق بدون توجه به غير معشوق، به سمت او حركتي مجنون وار مي كند. بركنار از مثبت يا منفي بودن مطلوب و مقصود عاشق، در مقابل، عقل، حركت فرد به سوي خواسته و آرمانش را بر طبق محاسبه و برنامه مشخص كنترل مي كند.
من عشق را به سه دسته طبقه بندي مي كنم. عشق عارفانه، عشق فيلسوفانه يا حكيمانه و عشق جاهلانه. عشق فيلسوفانه، آن نوعيست كه با حساب و منطق پيش مي رود. عشق جاهلانه، عشق مادون فيلسوفانه است. اما عشق عارفانه فراتر از عقل است. در عين اين كه ناشي از حسابگري است، از احساس هم نشات مي گيرد. عشق و عقل با هم درمي آميزند. و در منزل ما كه بيشتر به مركز فرهنگي شباهت دارد، تابلوها را از در و ديوار آويخته ايم. باهم تحقيق مي كنيم مي نويسيم و كار انجام مي دهيم و هنوز براي هم تازگي داريم و ساعتها گفت وگو مي كنيم. توجه داشته باشيد كه دنيا محل بستن و دل كندن است. كسي كه در مقطعي از زندگي، دلبسته شخصي مي شود، همه آمال و آرزوهاي خود را در رسيدن به آن شخص مي داند. ولي وقتي به وصال او دست يافت، كمبودهاي آن شخص را هم مي بيند و باز به دنبال مطلوب تازه تري مي رود. مگر اين كه اين فرد در تصميم و هدف خود به قطعيت رسيده باشد. در آن صورت كمال غايي خود را يافته و برتر از آن را نمي خواهد و من فكر مي كنم كه زوج مناسبي كه باهم تفاهم دارند، چنين وضعيتي را دارند.
o مثال واضح تري براي اين گفته خود بزنيد.
مثلا جوان بسيجي كه پا در ميدان مين مي گذارد، قبل از آمدن به آنجا به نوعي توجيه شده و به اطمينان قلبي رسيده است. او نخست بر منيت خود پا گذاشته كه به راحتي پا روي مين مي گذارد و با عشق خود را فداي يار و معبود مي كند. عاشق، در هر كاري هرقدر هم كه خشن باشد، لطافت را احساس مي كند. يعني حتي در مبارزه هم اين مصاديق، بارز هستند.
آن نوجواني كه از كلاس درس و آغوش پرمهر خانواده مي رود داخل سنگرهاي پر از مار و موش و زير آتش خمپاره و توپ مي نشيند يا صندوق هاي سنگين مهمات را با عشق جابه جا مي كند، زمخت نيست. از لطافت هاي كودكانه و نوجوانانه خود دور نشده و اگر كسي را همسال خود بيابد حتما با او به بازي مشغول خواهد شد. ولي نيروي ايمان به خدا و عشق به بندگان خدا باعث شده كه جلوي تانك دشمن، سينه سپر كند و بايستد.
همه كائنات از رابطه اي عاشقانه حكايت مي كنند. يك سوي اين مدار عاشقانه، عاشق (مخلوقات) و سوي ديگر آن معشوق (حضرت حق) هستند كه جذبه اش كل هستي را به سوي مطلوب نهايي پيش مي برد و اين تعبير آيه كريمه «انا لله و انا اليه راجعون» است.
ما و همه كائنات از آن خداييم و همه هستي، اسماء الهي هستند و در حركتي تكاملي به سوي حق پيش مي روند. خواه ناخواه، همه ما به همراه حركت جهان طبيعت به سمت حضرت حق مي رويم و ذات پاك الهي را عبادت مي كنيم. اول و آخر و آشكار و پنهان وجود هستي، خداست.
]از خانم مفتوني درباره نقاشي هايش مي پرسم و ايشان پاسخ مي دهد:[
در سالهاي اول زندگي مان در تربت جام بوديم و آقاي نوري با اشتياق و اصرار بسيار نقاشي را به من آموختند و پس از آن به صورت تجربي اين كار را ياد گرفتم. حالا كه بچه ها بزرگ شده اند نمايشگاههاي متعددي با همسر و پسرانم برگزار مي كنيم. حدود بيست و دو نمايشگاه تا به حال داشته ايم و مجموع كارهاي من 45 تابلو بوده است.
o اثر مشترك هم خلق مي كنيد؟
خير. هريك شيوه خاصي داريم. شيوه كار آقاي نوري بديهه سازي است. متريالهاي مختلف را به كار مي گيرند و روي بوم كار مي كنند. رنگ را روي بوم مي پاشند و با انواع حلال ها بافت هاي متنوعي را توليد مي كنند كه در پايان كار با وسايل مختلف، اضافي رنگ را از روي بوم برمي دارند. درواقع دست هاي ايشان كار نمي كند. كارهاي اجرايي را من و بچه ها برايشان انجام مي دهيم. مخلوط كردن رنگها، حلال ها و پاشيدن رنگ بر روي بوم را ايشان مي گويند و ما انجام مي دهيم و درنهايت، كار ذهني و ترسيم طرح توسط ايشان انجام مي شود. قلم مو را به دهان مي گيرند و روي بوم، نقش مي زنند.
قرار است شبكه سحر، فيلم مستندي از شيوه و سبك هنري آقاي نوري بسازد كه در اين رابطه احتمالا بايد سفري به چند كشور اروپايي داشته باشيم و در نمايشگاههاي مختلف، كار ارائه بدهيم.
o چند فرزند داريد؟
دو پسر به نامهاي ابوالفضل و محمود كه ابوالفضل مشغول گذراندن پيش دانشگاهي است و محمود سينما انيميشن را انتخاب كرده و آنها هم با ما در نمايشگاههاي نقاشي كار ارائه مي دهند. منزل ما كارگاه فيلمسازي، نقاشي و به طور كلي نمايشگاه هنري است. فرزنداني كه در چنين محيطي پرورش پيدا مي كنند يا هنردوست مي شوند و يا هنرمند و خوشبختانه بچه هاي من هم به هنر علاقه دارند و هم در خدمت هنر هستند. البته اين مسئله مي تواند موروثي باشد چون آقاي نوري كه هنرمند بالفطره هستند و من قبل از ازدواج، نمايشنامه نويسي بلد بودم. پس از آن هم در محضر آقاي نوري نقاشي، مونتاژ و فيلمبرداري را ياد گرفتم.
o خانم مفتوني گويا شما در زمينه شعر هم فعاليت مي كنيد. كتابي هم تا به حال به چاپ رسانده ايد؟
مجموعه شعري را آماده كرده ام كه رباعي، مثنوي و غزل است اما هنوز براي چاپ آن اقدامي نكرده ام. از انتشارات مختلفي لطف كرده اند و پيشنهاد چاپ دادند ولي معتقدم كه بايد روي شعرها بيشتر كار كنم. شاعران زيادي در جامعه مشغولند و مي سرايند ولي كيفيت اثر ممطرح است كه كسي امروزه به اين مقوله چندان توجهي نمي كند.
در دوره اي كه در تربت جام بوديم، سه سال نويسنده برنامه هاي ويژه جهاد سازندگي استان خراسان بودم. در فيلم هاي مستندي كه همسرم مي ساخت هم كار فيلمبرداري و هم گويندگي متن را برعهده داشتم و حالا هم همه كارها را به صورت مشترك انجام مي دهيم. درواقع ايده ها و تدابير كار از ايشان و امور اجرايي به عهده من و بچه هاست. يك نمايشگاه نقاشي هم از آثار من و آقاي نوري از نوزدهم تا سي ام بهمن ماه در نگارخانه دانشگاه تهران برگزار خواهد شد.
o با توجه به اينكه در حال گذراندن دوره دكتراي فلسفه هستيد براي پرستاري از آقاي نوري و كمك كردن به ايشان، چه مقدار زماني را اختصاص مي دهيد؟
اولويت زندگي من، كارهاي مربوط به آقاي نوري است. استحمام، امور اداري، تغذيه، كارهاي هنري و برنامه ريزي هاي ديگر ايشان را انجام مي دهم و در فرصتهاي مقتضي حتي اگر مدت ده دقيقه يا يك ربع ساعت كه باشد، براي فيش برداري از كتاب هاي درسي استفاده مي كنم.
اصولا نمي توانم ساعت خاصي را به آقاي نوري اختصاص بدهم. تمام لحظه هايم براي اوست. حتي وقتي نماز مي خوانم سجاده ام را نزديك به همسرم مي اندازم تا متوجه حال ايشان باشم. سر كلاس درس، در بازار و يا هر جا كه باشم، فكرم مشغول آقاي نوري است. در واقع ايشان، نشانه و آيه خدا در قلب من هستند. من حضور خدا را در همه جا و هميشه احساس مي كنم. مي دانم كه ائمه و حضرت حق در همه جا ناظر اعمال ما هستند. در هر مكان و در هر زمان كه حالت خلوص بيشتري داشته باشيم، حضور خدا و عزيزانش را بيشتر حس مي كنيم. ما به خلاف تصور ديگران يك زندگي عادي داريم ولي در نظر ديگران، فوق تصور به نظر مي رسد. استعداد خوب زندگي كردن در وجود همه انسان ها هست ولي انسان خودش هم بايد براي رسيدن به اين كيفيت تلاش كند. وظيفه زن و شوهر و ديني كه به گردن يكديگر دارند، مشخص شده و هر كسي كه حدود خود را بداند، به مشكل برخورد نمي كند. آقاي نوري بارها از من خواسته اند كه كسي را براي كمك به امور منزل به خدمت بگيرم ولي اين كار را نكرده ام.
]آقاي نوري با تبسمي به همسرش نگاه مي كند و مي گويد:[
شايد باورتان نشود ولي ما هنوز همديگر را با ضمير مفرد، صدا نزده ايم و به يكديگر «شما» مي گوييم. هيچگاه با يكديگر بحث و اختلاف نداشته ايم. چيزي كه امروزه بيش از هر عامل ديگري سد راه شادي و خوشبختي خانواده هاست و آنها را متلاشي مي كند.
] به نظر شما زن چه نقشي در زندگي خانوادگي دارد؟
خصوصيات تربيتي از كودكي و در خانواده در وجود فرد نهادينه مي شود و گاهي به هيچ شكلي تغييرپذير نيستند ولي همان طور كه مرد در زندگي زن تأثير مي گذارد، زن هم مي تواند اثرگذار شود و رفتارهاي مثبت مرد را با رفتار بد خود، منفي كند و يا به عكس با رفتار مناسب تندخويي و خلق بد مرد را اصلاح كند.
] خانم مفتوني در ادامه صحبتهاي همسرش اضافه مي كند:[
من احساس مي كنم بسياري از ويژگيهاي مثبت اخلاقي ام را از همنشيني با آقاي نوري به دست آورده ام. گرچه بخش اعظم تربيت فرد مديون خانواده، پدر و مادر و محيط زندگي در دوران كودكي اوست ولي به جرأت مي توانم بگويم كه ايجاد روابط محبت آميز مي تواند جاي توبيخ و سرزنش را بگيرد و تأثيرات بسيار مثبتي به بار آورد. شايد با تنبيه و سرزنش از بار عصبي و فشار رواني ما كاسته شود ولي هرگز نمي تواند تأثير تربيتي خوبي داشته باشد. مجازات افراد رفتاري قهرآلود است كه براي يك همسر راه درماني مفيدي نيست.
خانواده دادگاه نيست كه در مواجهه با همسر و فرزندان بتوانيم آنها را مجبور به اعتراف و قبول تنبيه كنيم مگر در موارد استثنايي كه كم لطفي و قهر، امري مفيد و طبيعي به نظر مي رسد و بايد اعمال شود. امروزه طلاقها و عدم سازشهايي كه وجود دارد در نتيجه عدم حرمت گذاشتن به حريم يكديگر است. من و آقاي نوري براي يكديگر احترام فوق العاده اي قائل مي شويم.
علاقه دو جانبه ما باعث مي شود كه هر روز به محبت هم نيازمندتر شويم و ناملايمات را با سعه صدر و تحمل، پشت سر بگذاريم. متأسفانه امروز اغلب زن و شوهرها به محض بروز كمترين مشكلي به يكديگر پيشنهاد متاركه و طلاق مي دهند و مي خواهند با تنها شدن، آنگونه كه مي خواهند زندگي كنند. چون مرد يا زن خود را مانع پيشرفت يا موفقيت خود مي دانند. غافل از اين كه طلاق راه حل مسئله نيست. بلكه حذف صورت مسئله است. مثل اينكه با كسي اختلاف داشته باشيم و بگوييم اگر او بميرد، حتما مشكل من با او حل خواهد شد. گرچه اين گفته صادق است ولي خداوند هوشمندي و تدبير را به بشر داده تا راه حل مشكلاتش را پيدا كند.
ما بايد وضعيت روحي يكديگر را درك كنيم و با هر برخورد كوچك از كوره در نرويم. خستگي، كم حوصلگي و فشار رواني ممكن است عامل پرخاش در افراد شود ولي طرف مقابل بايد به اين مسائل با ديد منطقي بنگرد. ما انسانها زنجيره وار به يكديگر متصل هستيم. نمي توانيم به جاي حل مشكل، صورت مسئله را حذف كنيم به جاي فكر كردن به نقاط ضعف يكديگر به نقطه قوتها نگاه كنيم و سعي كنيم آنها را در همسر خود پرورش دهيم.
o درباره نقش تدبير در زندگي صحبت كرديد. اين مسئله را با موشكافي بيشتري توضيح بدهيد.
ببينيد هركسي بايد وظايف، نقش و جايگاه خود را به خوبي بشناسد. من وظيفه اول خود را پرستاري از جناب نوري مي دانم. چون ايشان محور زندگي و رضايت بخش ترين عنصر زندگي من است. مؤانست و مصاحبت با همسرم و رسيدگي به امور زندگي و كارهاي هنري ايشان در رأس كارهايم قرار دارد. اين، تدبيري است كه من در زندگي خود در پيش گرفته ام. در مورد آقاي نوري هم چنين مسئله اي صادق است. ببينيد وقتي در منزل، لوازم برقي يا شير آب دچار خرابي مي شود، مرد خانه به دنبال تعميركار مي رود و يا خودش اقدام مي كند. در منزل ما ايشان توانايي بدني براي اين كارها ندارند ولي راه تعمير وسيله را مي گويند و اگر تعميركاري را مي شناسند، ايشان را براي درست كردن آن وسيله صدا مي زنند و با تدابير و راهنمايي هاي خود نشان مي دهند كه از دغدغه امور جاري منزل فارغ نيستند. من يك همفكر دلسوز دارم.
وقتي سر كلاس دانشگاه هستم و يا براي انجام كاري بيرون از خانه رفته ام، ايشان وظيفه خود مي دانند كه بچه ها را براي خريد بفرستند. در صورتي كه بسياري از مردان كه در سلامت كامل جسمي به سر مي برند، به خريد مواد غذايي و يا تهيه نان شب، اهميتي نمي دهند و اين كارها را وظيفه زن خانه مي دانند. همكاري و همفكري آقاي نوري باعث مي شود كه بر روي دوشم احساس بار اضافي نكنم و به همين دليل است كه هرچه بيشتر از مصاحبت و زندگي ايشان بهره مند مي شوم، به راهي كه انتخاب كرده ام معتقدتر و مومن تر مي شوم و به جرات مي توانم بگويم كه آقاي نوري را بالاتر از حد تصور خود مي دانم.
o آقاي نوري صحبتي اگر مانده است، بفرماييد
نااميدي بزرگترين حماقت است. به همه عزيزاني كه هدفي در زندگي دارند، توصيه مي كنم كه اميد را پيشه خود كنند. ديگر اين كه معتقدم كار، فرصتها را مي سازد نه فرصتها كار را يعني ما بايد با كار كردن خود به خود فرصت بهتر زندگي كردن و رشد و ترقي را بدهيم و منتظر نباشيم تا كسي بيايد و فرصتي را ايجاد كند و آن را به ما بدهد تا از آن استفاده كنيم. مطمئن باشيد كه دلسوزترين فرد براي هر كسي خود اوست و تنها خود فرد مي تواند مسير زندگي اش را به سوي رشد و كمال و يا به سمت افول و سقوط هدايت كند.
o خانم مفتوني به عنوان كلام آخر چه صحبتي با زنان جامعه داريد؟
اينكه مهرورزي را سرمشق زندگي خود قرار دهند و در امن كردن محيط خانه و زندگي خود با محبت و صميميت بكوشند. زنان بسياري داشته ايم كه براي رفاه همسران خود تلاش كرده اند و از جان و مال خود گذشته اند تا خانواده و همسر خود را به كمال برسانند. از جمله همسر دكتر حسابي كه همه برنامه ريزي هاي دكتر حسابي را انجام مي دادند تا با فراغ بال به امور خود مشغول شود و نمونه اصلي اين امر خديجه بانوي گرامي پيامبرمان هستند كه دارايي خود را وقف مسلمانان و رسالت پيامبري محمد (ص) كردند و با وفاداري و پاسداري از ارزشهاي اسلام، يار و ياور پيامبر بودند. اميدوارم كه زنان جامعه با الگوپذيري از اين افراد بزرگوار در جهت حفظ تحكيم پيوندهاي خانوادگي بكوشند و خود و افراد خانواده خود را به مسير كمال و هدايت سوق دهند.
ماخذ ومنبع:پايگاه اينترنتي سيد مهدي واعظ موسوي
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 ساعت توسط دلدار
|